تبلیغات
حضوری برای ظهور - خشم مقدس ابوذر غفاری


زندگى «ابوذر» یكى از پر ماجراترین زندگى صحابه است كه مى‏‌تواند الگویى براى همه مجاهدان راه حق در سراسر تاریخ باشد.

زندگى او بر گرفته از زندگى مولایش پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و على علیه السّلام است با این تفاوت كه او در شرایط بسیار سختى قرار گرفت ولى هرگز در امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با فساد در برابر ظالمان و طاغیان كوتاه نیامد.

اسلام آوردن ابوذر
نام او «جندب» و نام پدرش «جناده»[1] است و پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله نام او را «عبد اللّه» گذارد. او از طایفه «بنى غفار» از طوایف معروف عرب است. در آغاز امر، در اطراف «مكه» دامدارى داشت و از گوشه و كنار، خبر مبعوث شدن‏ پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله را شنید و غیابا نشانه‏‌هایى از عظمت او را دریافت و با عشق و علاقه تمام رو به «مكه» آورد. هنگامى كه وارد مسجد الحرام شد، گروهى از قریش را مشاهده كرد كه در گوشه‌‏اى نشسته‏‌اند و درباره پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله گفتگو مى‌‏كنند و انواع سبّ و دشنام و بدگویى را دارند. در این اثناى «ابو طالب» وارد مسجد شد، آنها گفتند عمویش آمد، خاموش باشید. «ابوذر» «ابو طالب» را شناخت و زمانى كه مى‏‌خواست از مسجد خارج شود به دنبال او رفت.

«ابو طالب» رو به وى كرد و گفت: كارى با من دارى؟ گفت: آرى مى‌‏خواهم به پیامبرى كه مبعوث شده است ایمان بیاورم (نشانه‏‌هاى حقانیّتى در او سراغ دارم) «ابو طالب» گفت: فردا همین جا بیا. «ابوذر» در حالى كه آتش شوق و عشق پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در وجودش زبانه مى‏‌كشید، شب را در مسجد الحرام خوابید و روز بعد به وسیله «ابو طالب» به «حمزه» معرفى شد، «حمزه» هنگامى كه صداقت او را دریافت وى را به «جعفر» معرفى كرد و «جعفر» كه آثار صدق را در او مشاهده كرد او را به «على» علیه السّلام معرفى و «على» علیه السّلام هنگامى كه از صدق و راستى او مطمئن شد وى را نزد پیامبر صلّى اللّه علیه و آله برد و او ایمان آورد و اعلام اطاعت بى‏قید و شرط كرد. پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود: به خانه و خانواده‌‏ات برگرد. عمو زاده‏‌اى داشته‌‏اى كه از دنیا رفته و غیر از تو وارثى ندارد، اموالش به تو مى‌‏رسد، آنها را نگاهدارى كن، تا زمانى كه دعوت من آشكار شود آن گاه به سوى ما برگرد.

«ابوذر» از نخستین اسلام آورندگان است كه بعد از جنگ بدر و احد و خندق به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله پیوست و هر چه داشت در راه خدا داد. پیامبر صلّى اللّه علیه و آله او را «صدیق امت» و شبیه «عیسى بن مریم» در زهد معرفى كرد.

مرحوم علامه مجلسى در كتاب «عین الحیات» مى‌‏فرماید: آنچه از اخبار شیعه و اهل سنت استفاده مى‌‏شود این است كه بعد از رتبه معصومین علیهم السّلام‌ ‏كسى در میان صحابه به جلالت قدر و بلندى مقام سلمان و ابوذر و مقداد نبود. حدیث معروف «ما اظلّت الخضراء و لا اقلّت الغبراء على ذی لهجه أصدق من أبی ذرّ یعیش وحده و یموت وحده و یبعث وحده و یدخل الجنّة وحده؛ آسمان سایه نیفكنده و زمین بر دوش خود حمل نكرده كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد تنها زندگى مى‏‌كند و تنها مى‏‌میرد و تنها در قیامت مبعوث مى‏‌شود و تنها وارد بهشت مى‏‌شود»[2]. كه درباره «ابوذر» وارد شده یكى از بهترین نشانه‏‌هاى شخصیت اوست. «ابوذر» در «مدینه» همواره ملازم پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و در خدمت آن حضرت بود.

اعتراض به عثمان

پس از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله هنگامى كه خلافت به «عثمان» رسید و او بیت المال را به دامادش «مروان» همان فرد منحرف دنیاپرست سپرد، «ابوذر» زبان به اعتراض گشود و در كوچه‏‌ها آیه‏ «وَ الَّذِینَ یَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ»[3] را كه تعریضى به «عثمان» و اطرافیانش در زمینه غارت بیت المال مسلمین بود، با صداى بلند مى‏‌خواند و آنان را به باد انتقاد مى‌‏گرفت.

این سخن بارها به گوش عثمان رسید و در برابر آن سكوت اختیار كرد ولى چیزى نگذشت كه وجود «ابوذر» و سخنان او براى «عثمان» و دار و دسته‌‏اش غیر قابل تحمل شد. «عثمان» كسى را به سراغ «ابوذر» فرستاد و به او توصیه كرد كه دست از این كار بر دارد.

ابوذر گفت آیا «عثمان» مرا از خواندن قرآن نهى مى‏كند؟ به خدا قسم رضاى خدا را بر خشم «عثمان» مقدّم مى‌‏دارم.

این وضع همچنان ادامه داشت تا این كه روزى «عثمان» در میان جمعیّت مردم نشسته بود و «كعب الاحبار» و «ابوذر» نیز حاضر بودند «عثمان» رو به مردم كرده گفت: آیا پیشواى مسلمین نمى‌‏تواند چیزى از بیت المال قرض كند و به هنگام توانایى بپردازد؟

«كعب الاحبار» گفت: چه مانعى دارد؟ «ابوذر» برآشفت و گفت: اى یهودى زاده تو مى‌‏خواهى اسلام را به ما بیاموزى؟! (این گونه كارها در بیت المال مسلمین جایز نیست) «عثمان» ناراحت شد، گفت: اى ابوذر تو زیاد مرا آزار مى‌‏دهى و به یارانم بد مى‏‌گویى، باید از «مدینه» خارج شوى و به «شام» روى و به این ترتیب او را به «شام» تبعید كرد.

اعتراض به معاویه
ابوذر در شام نیز آرام ننشست، هنگامى كه كاخ سلطنتى «خضراى» معاویه و اسراف و تبذیر دستگاه «بنى امیه» را در كنار خانه‏‌هاى محقّر مردم محروم شام مشاهده كرد، بر پا خاست و فریاد زد و به «معاویه» گفت: اگر این كاخ را از بیت المال ساخته‌‏اى خیانت است و اگر از مال شخصى تو است اسراف است. به خدا سوگند آنچه در شام مى‏‌بینم، نه در كتاب خداست نه در سنت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله. من مى‏‌بینم حق دارد، خاموش مى‏‌شود و باطل زنده مى‏‌گردد، راست گویان تكذیب مى‌‏شوند، و حكومت از تقوا تهى مى‌‏گردد.


«ابن ابى الحدید» از «جاحظ» از مردى بنام «جلام ابن جندل» غفارى نقل مى‏‌كند كه من نماینده معاویه در منطقه «قنسرین» شام در خلافت عثمان بودم، روزى نزد معاویه رفتم تا در مورد منطقه حكومت خود از او سؤالى كنم، ناگهان فریادى بر در قصر او شنیدم كه كسى مى‏‌گفت: «قطار شتران حامل آتش فرار رسیدند» (اشاره به شترانى بود كه اموال بیت المال را حمل مى‏‌كردند) خداوندا، كسى را كه امر به معروف مى‌‏كند و خود آن را ترك مى‏‌گوید از رحمتت‏ دور كن. خدایا آنها را كه نهى از منكر مى‌‏كنند و مرتكب آن مى‏‌شوند نیز از رحمتت دور كن.

ناگهان دیدم معاویه لرزید و رنگ صورتش تغییر كرد، گفت جلام مى‏‌دانى فریاد كننده كیست؟ گفتم: نه، گفت: این همان «جندب بن جناده ابوذر» است. همه روز بر در قصر مى‌‏آید و فریاد مى‏‌كشد و این جملات را مى‏‌گوید.

سپس معاویه دستور داد او را نزد من آورید مأموران، ابوذر را كشان كشان نزد معاویه آوردند و در برابر معاویه ایستاد، «معاویه» گفت:

«اى دشمن خدا و پیامبر! تو هر روز مى‌‏آیى و این بساط را راه مى‌‏اندازى بدان اگر من بنا بود یكى از اصحاب محمّد صلّى اللّه علیه و آله را بدون اذن عثمان به قتل برسانم تو را مى‏‌كشتم ولى باید درباره تو از عثمان اجازه بگیرم ...»

ابوذر، در پاسخ گفت: اى معاویه من دشمن خدا و پیامبر صلّى اللّه علیه و آله نیستم، بلكه تو و پدرت «ابو سفیان» دشمن خدا بوده و هستید كه در ظاهر اسلام را پذیرفتید و در باطن كفر را و پیامبر صلّى اللّه علیه و آله تو را لعن كرد و بارها به تو نفرین نمود كه هرگز سیر نشوى ... معاویه سخت بر آشفت و دستور داد ابوذر را حبس كنند.

معاویه به عثمان نامه نوشت و خطر باقى ماندن او را در شام به عثمان خبر داد: امّا بعد، پیوسته مردمى شبانه روز دور ابوذر را گرفته و او چنین و چنان مى‌‏گوید. اگر به این مردمى كه به‌ من سپرده‌‏اى نیازى دارى ابوذر  را نزد خود ببر كه من مى‌‏ترسم نظر مردم را نسبت به تو خراب و فاسد نماید، (و آنها را علیه تو بشوراند) و السّلام.

 عثمان دستور داد او را بر مركب خشنى بدون جهاز سوار كنند و شب و روز برانند تا سخت شكنجه ببیند[4].

ابوذر به سوى راحله و مركب خود رفت و اسباب سفر ساز كرد. مردم نزد او جمع شدند و گفتند: اى اباذر- خدا تو را رحمت كند- كجا مى‏‌روى؟

ابوذر گفت: روزى مرا از روى خشم به سوى شما فرستادند، و امروز نیز بیهوده و بدون هیچ دلیلى مرا به سوى خود مى‌‏برند، آن طور كه مى‏‌بینم پیوسته كار ایشان با من همین است تا سرانجام نیكوكارى آسوده شود، یا از دست فاجرى آسودگى حاصل آید (یعنى یا آن مؤمن بمیرد یا آن فاجر به هلاكت رسد). این را گفت و رفت.

وقتى خبر حركت ابوذر به گوش مردم رسید به دنبال او روانه شدند تا از دمشق بیرون رفت، و مردم با او رفتند تا به دیر مرّان رسید. ابوذر از مركب پیاده شد و مردم نیز پیاده شدند، ابوذر جلو ایستاد و نماز جماعتى با آنان خواند، سپس گفت: اى مردم من شما را به آنچه سودتان دهد سفارش مى‏‌كنم، و خودم نیز از لفّاظى و سخن پراكنى خوددارى مى‌کنم. همگى؛ خدا- عزّ و جلّ- را حمد كنید، همه گفتند: الحمد للَّه (سپاس خداى راست). گفت: گواهى مى‏‌دهم كه معبودى جز اللَّه نیست، و محمّد بنده و فرستاده خداست. مردم نیز همان گونه پاسخ دادند. گفت: گواهى مى‌‏دهم كه برانگیخته شدن در روز قیامت حقّ است، و بهشت حقّ است، و دوزخ نیز حقّ، و به هر چه پیامبر (صلی الله علیه و آله) از جانب خداوند آورده است اقرار مى‏‌كنم، شما هم باین امور گواهى دهید. همه گفتند: ما بر تمام این امور گواهیم. گفت: هر كدام از شما را كه با اعتقاد به این امور بمیرد، بشارت باد به رحمت و كرامت خداوند، البتّه تا آنگاه كه یاور گنهكاران و توجیه‏‌كننده‏ اعمال ستمگران و یاور آنان نباشد.

اى مردم، نماز و روزه خودتان را با خشم در راه خدا- عزّ و جلّ- هنگامى كه در زمین نافرمانى مى‌‏شود همراه سازید، و پیشوایان خود را به قیمت به خشم آوردن خداوند خشنود مسازید، و اگر چیزهاى نوظهورى را كه سابقه دینى براى آنها نمى‏‌شناسید پایه‏‌گذارى نمودند شما از ایشان فاصله بگیرید، و آنان را سرزنش كنید هر چند به شكنجه و محرومیّت و تبعید شما بیانجامد، تا در نتیجه خدا -عزّ و جلّ- را خشنود سازید شایسته نباشد كه خداوند به خاطر خشنودى آفریدگان به خشم آورده شود. خداوند من و شما را بیامرزد، شما را بخدا مى‌‏سپارم و بر شما درود مى‌فرستم و رحمت خداوند بر شما باد.

مردم در پاسخ صدا زدند: خداوند بر تو درود فرستد و رحمتش را شامل حال تو گرداند اى ابا ذر، اى صحابى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مى‏‌خواهى تو را باز گردانیم،- هر چه این گروه تو را بیرون راندند- و مانع سفر تو شویم؟

ابوذر گفت: باز گردید- خدا شما را رحمت كند من بر مشكلات و گرفتاریها از شما شكیباترم، و از اختلاف و پراكندگى جدّا بپرهیزید.

بازگشت به مدینه
هنگامى كه ابوذر به مدینه رسید رانهایش كاملا مجروح شده بود چون داخل شد عثمان گفت: خداوند چشمى را به عمرو روشن نكند!


ابوذر گفت: به خدا سوگند پدر و مادرم مرا عمرو ننامیده‌‏اند و لیكن خداوند آن كسى را كه معصیت و مخالفت امر او مى‏‌كند و از هواى نفس خود پیروى مى‌‏نماید به خودش نزدیك نسازد.

كعب الأحبار (یك یهودى تازه مسلمان) برخاست و گفت: اى پیر مرد از خدا نمى‌‏ترسى كه با این گونه سخن با امیر المؤمنین روبرو مى‏‌شوى؟!

ابوذر عصائى را كه بدست داشت بلند كرد و بر سر كعب كوفت و گفت: اى پسر دو یهودى تو با مسلمانان چه سخن دارى؟ بخدا سوگند هنوز یهودى‏‌گرى از دلت بیرون نرفته است.

عثمان سعى می‌كرد ابوذر را به سخنان خلافى متهم سازد به او گفت: تو گمان مى‌‏برى كه ما مى‏‌گوییم «إنّ اللّه فقیر و نحن‏ أغنیاء»؟

ابوذر گفت: اگر شما این سخن را نمى‏‌گویید پس چرا بیت المال را بر بندگان نیازمند خدا تقسیم نمى‏‌كنید؟! و من گواهى مى‌‏دهم كه از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله شنیدم، فرمود: هنگامى كه فرزندان «ابى العاص» (بنى امیه) به سى نفر برسند اموال بیت المال را در میان خود تقسیم مى‏‌كنند و بندگان خدا را برده خود مى‏‌سازند.

عثمان نگاهى به اطرافیان خود كرد گفت هیچ یك از شما چنین سخنى را از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله شنیده‌‏اید؟ گفتند: نه، عثمان خشمگین شد و گفت: واى بر تو اى ابوذر، آیا بر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله دروغ مى‏‌بندى؟! سپس گفت: على علیه السّلام را به این مجلس دعوت كنید، هنگامى كه حضرت نزد عثمان آمد عثمان، به ابوذر گفت:

حدیث «ابو العاص» را تكرار كن آن گاه رو به على علیه السّلام كرد و گفت: آیا تو چنین سخنى را از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله شنیده‌‏اى؟ على علیه السّلام گفت: من نشنیده‌‏ام ولى «ابوذر» راست مى‏‌گوید. عثمان گفت: از كجا مى‌‏دانى او راست مى‏‌گوید؟ على علیه السّلام گفت:

زیرا من از پیامبر صلّى اللّه علیه و آله شنیدم كه فرمود: آسمان سایه نیفكنده و زمین تیره بر دوش خود حمل نكرده مردى را كه راستگوتر از ابوذر باشد. حاضران همگى گفتند: آرى این سخن را پیامبر صلّى اللّه علیه و آله گفته است و عثمان از كار خود خجل و پشیمان شد.

در حدیثى از امام صادق علیه السّلام مى‏‌خوانیم: كه عثمان دو غلام را با دویست دینار به سراغ ابوذر فرستاد و گفت: به او بگویید عثمان سلام رسانده مى‏‌گوید: از این دویست دینار براى حل مشكلات زندگى خود كمك بگیر.

ابوذر گفت: آیا به سایر مسلمان‏ها هم معادل این مبلغ را داده است؟ گفتند:

نه.

گفت من چگونه مى‌‏توانم از آن استفاده كنم؟ گفتند: عثمان مى‏‌گوید: این از مال شخصى من است و به خدا سوگند، حرام به آن راه نیافته، ابوذر نپذیرفت و گفت: من از غنى‌‏ترین مردم هستم و خداوند مرا به ولایت على بن ابى طالب و خاندانش غنى فرموده است مال را برگردانید و به او بگویید من نیازى ندارم و داور میان من و او خداست‏[5].

تبعید به ربذه
سرانجام عثمان از انتقادهاى ابوذر بر خلاف كارى‏‌هاى بى‏‌حسابش به تنگ آمد و با اطرافیانش مشورت كرد و نظر دادند او را از مدینه تبعید كنند.


ابوذر پیشنهاد شام و عراق را كرد ولى هیچ كدام را نپذیرفتند چون مى‏‌دانستند شورش به پا مى‏‌شود،

سرانجام او را به نقطه بسیار بد آب و هوایى در اطراف مدینه به نام «ربذه»[6] تبعید كردند كه در آن سرزمین بى‏‌آب و علف جان سپرد،

عثمان گفت: بخدا سوگند كه بودن من و تو در یك خانه نشاید، تو خرف شده و عقل خود را از دست داده‏‌اى، او را از نزد من بیرون برید و بر كوهان شترى برهنه سوارش كنید و به شدّت شتر را برانید و با سختى هر چه تمام‌تر او را به ربذه رسانید و بدون هیچ انیس و همدمى رهایش كنید تا خدا هر چه مى‏‌خواهد بر سرش بیاورد. مأموران نیز او را با درشتى تمام در حالى كه با مشت به‌ استخوان‌هاى پهلویش مى‏‌كوفتند بسوى ربذه بیرون بردند.

عثمان دستور داده بود كه احدى از مردم او را مشایعت نكند. این‏‌ گزارش به‌ امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) رسید، حضرت با شنیدن این خبر آنقدر گریست كه ریش مباركش از اشك دیده‏اش تر شد، سپس فرمود: آیا این چنین با صحابى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عمل مى‌‏كنند؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏ .[7]

ابو جعفر خثعمى مى‏‌گوید: هنگامى كه عثمان ابوذر را به ربذه تبعید كرد امیر مؤمنان و عقیل و حسن و حسین علیهما السّلام و عمار بن یاسر رضى اللَّه عنه او را بدرقه كردند.

امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: اى اباذر! براستى تو تنها براى خداوند سبحان خشم گرفتى پس از همان كسى امید بر كه براى او خشم گرفته‏‌اى. این مردم از تو براى دنیاى خویش هراسیدند ولى تو از كارهاى ایشان بر دین خود هراسناك شدى و از این رو آنها تو را از پیرامون خویش راندند و به بلایت گرفتار آوردند. بخدا سوگند اگر همه آسمانها و زمین به روى بنده‌‏اش بسته باشد و آن بنده تقواى خدا را پیشه كند خداوند براى او گشایشى مقرر فرماید، پس مباد چیزى جز حق و راستى تو را به انس و همدمى گیرد و جز باطل و نادرستى به هراست افكند.

آن گاه عقیل به سخن آمد و گفت: اى اباذر! تو مى‌‏دانى كه ما تو را دوست داریم و ما مى‌‏دانیم كه تو ما را دوست دارى و تو در حق ما امورى را مراعات كرده‌‏اى كه دیگران جز اندكى، آن را ضایع كردند، پاداش تو بر خداى عزّ و جلّ خواهد بود، و از همین روى این‏ جماعت تو را بیرون راندند و از وطن آواره‌‏ات ساختند، پس پاداشت بر خداى باد. تقوى خداى را در پیش گیر و بدان كه شانه خالى كردن از بلا، برخاسته از بى‌‏تابى است و دیر پنداشتن تندرستى و رفع بلا، از نومیدى است، پس نومیدى و بى‌‏تابى را رها کن و بگو:حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ .

سپس حسن بن على علیه السّلام چنین فرمود: عموجان! این مردم با تو آن كردند كه دیدى و همانا خداوند سبحان از والاترین دیدگاه وضع تو را مى‌‏نگرد، پس یاد دنیا با ذكر مرگ و جدایى از آن از سر بنه و سختى آنچه را بر تو مى‌‏رسد به خاطر آسودگى و سعادت سرانجامش بر خود هموار كن و شكیبا باش، تا پیامبرت را دیدار كنى در حالى كه او از تو خوشنود است، إن شاء اللَّه.

سپس حسین علیه السّلام چنین فرمود: عموجان! همانا خداوند تبارك و تعالى مى‏‌تواند آنچه را دیدى دگرگون سازد و او هر روز در كارى است. همانا این جماعت، تو را از دنیایشان بازداشتند و تو هم در برابر، آنها را از دین خود بازداشتى، و تو چه بى‏‌نیازى از آنچه ایشان تو را از آن بازداشتند و آنها چه نیازمندند به آنچه تو از ایشان بازداشتى، پس بر تو باد شكیبایى كه خیر از شكیبایى برمى‏‌خیزد و شكیبایى از كرامت، و بى‏‌تابى را رها کن كه بى‏‌تابى بى‌‏نیازت نسازد.

سپس عمّار رضى اللَّه عنه چنین گفت: اى اباذر! خداوند به هراس افكند، آنكه تو را به هراس افكند و بترساند، آنكه تو را ترساند. براستى سوگند بخدا كه چیزى مردم را از گفتن حق باز نداشت، مگر دل بستن به دنیا و دوست داشتن آن. بدان كه طاعت و فرمانبرى با جماعت است و حكومت از آن كسى است كه بر آن چیرگى یابد. همانا این جماعت، مردم را به دنیایشان فرا خواندند و مردم بدیشان پاسخ گفتند و دینشان را بدی‌شان بخشیدند، پس دنیا و آخرت را زیان دادند و این است همان زیان آشكار.

سپس ابو ذر رضى اللَّه عنه چنین گفت: سلام و رحمت و بركات خداى بر شما باد و پدر و مادرم فداى این چهره‏‌هایى باد كه هر گاه ایشان را مى‌‏بینم به یاد پیامبر اكرم صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم مى‏‌افتم.

دلخوشى من از بودن در مدینه تنها شما بودید، ولى بودنم در مدینه بر عثمان گران بود

چنان كه در شام بر معاویه، و از همین رو تصمیم گرفت مرا به شهر دیگرى تبعید كند. من از او خواستم مرا به كوفه تبعید كند ولى او به خیال خود ترسید كه اگر من به كوفه روم آن شهر را علیه برادرش [ولید بن عقبه‏] بشورانم، و بخدا سوگند خورد كه مرا به شهرى تبعید كند كه در آن نه همنشینى داشته باشم و نه آوازى بشنوم، و بخدا سوگند كه من نمى‏‌‌‌‌خواهم مگر آنكه خداى را به یارى و یاورى گیرم و من در پناه او هراس و وحشتى ندارم. بس است مرا خدا و معبودى جز او نیست. بر او توكل مى‏‌كنم و اوست پروردگار عرش عظیم و درود خدا بر آقاى ما محمّد و خاندان پاكش.[8]


پی نوشت ها:

[1] در بسیارى از كتب «جندب و جناده» را با ضم جیم نقل كرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و كنیه «ابوذر» به خاطر آن است كه فرزندى به نام« ذر» داشت.

[2]  بحار الانوار؛ جلد 22؛ صفحه 398.

[3]  توبه؛ آیه 34.

[4] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید؛ جلد 8؛ صفحه 157.

[5]  بحار الانوار؛ جلد 22؛ صفحه 398.

[6]  در «معجم البلدان» آمده است كه «ربذه» از قراى اطراف «مدینه» است كه سه روز با آن فاصله كرد (حدود 150 كیلومتر).

[7] امالی شیخ مفید؛ صفحه 162

[8] اصول کافی؛ جلد8؛ صفحه 206


طبقه بندی: اخلاق اسلامی، سیرانحراف در جهان اسلام، متفرقه،
برچسب ها: ابودذر غفاری، خشم مقدس، ربذه، اعتراض، انتقاد از حکومت،
تاریخ : پنجشنبه 21 آبان 1394 | 05:50 ق.ظ | نویسنده : مهدی شبان مسک | نظرات

  • گود ای
  • رتبه سنج گوگل

    رتبه سنج گوگل

    onvan

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم