تبلیغات
حضوری برای ظهور - صلح حسنی زمینه ساز قیام حسینی


عرض كردیم كه به‏ طور كلى و هم تاریخ اسلام نشان مى‏دهد كه براى امام و پیشواى مسلمین در یك شرایط خاصى جایز است و احیاناً لازم و واجب است كه قرارداد صلح امضا كند، همچنانكه پیغمبر اكرم رسماً این كار را در موارد مختلف انجام داد؛ هم با اهل كتاب در یك مواقع معینى قرارداد صلح امضا كرد و هم حتى با مشركین قرارداد صلح امضا كرد، و در مواقعى هم البته مى‏جنگید. 
قرار شد كه در باره این موضوع بحث كنیم كه وضع زمان امام حسن چه وضعى بود و آن شرایط چه شرایطى بود كه امام حسن در آن شرایط صلح كرد و در واقع مجبور شد كه صلح كند، و نیز این شرایط با شرایط زمان امام حسین چه تفاوتى داشت كه امام حسین حاضر نشد صلح كند؟
عوامل دخیل در قیام امام حسین علیه السلام و مقایسه آن با شرایط زمان امام حسن علیه السلام‏
امام حسن و امام حسین در سایر شرایط نیز خیلى با یكدیگر فرق داشتند. سه عامل اساسى در قیام امام حسین دخالت داشته است. هر كدام از این سه عامل را كه ما در نظر بگیریم مى‏بینیم در زمان امام حسن به شكل دیگر است.

1- درخواست بیعت از امام
عامل اول كه سبب قیام امام حسین شد این بود كه حكومت ستمكار وقت از امام حسین بیعت مى‏خواست: «خُذِ الْحُسَیْنَ بِالْبَیْعَةِ اخْذاً شَدیداً لَیْسَ فیهِ رُخْصَةٌ» حسین را بگیر براى بیعت، محكم بگیر، هیچ گذشت هم نباید داشته باشى، حتماً باید بیعت كند. از امام حسین تقاضاى بیعت مى‏كردند. از نظر این عامل، امام حسین جوابش فقط این بود:
نه، بیعت نمى‏كنم، و نكرد. جوابش منفى بود. امام حسن چطور؟ آیا وقتى كه قرار شد با معاویه صلح كند، معاویه از امام حسن تقاضاى بیعت كرد كه تو بیا با من بیعت كن (بیعت یعنى قبول خلافت)؟ نه، بلكه جزء مواد صلح بود كه تقاضاى بیعت نباشد و ظاهراً احدى از مورخین هم ادعا نكرده است كه امام حسن یا كسى از كسان امام حسن یعنى امام حسین، برادرها و اصحاب و شیعیان امام حسن آمده باشد با معاویه بیعت كرده باشد. ابداً صحبت بیعت در میان نیست. بنابراین مسأله بیعت- كه یكى از عواملى بود كه امام حسین را وادار كرد مقاومت شدید بكند- در جریان كار امام حسن نیست.
2- دعوت مردمی
عامل دوم قیام امام حسین دعوت كوفه بود به عنوان یك شهر آماده. مردم كوفه بعد از اینكه بیست سال حكومت معاویه را چشیدند و زجرهاى زمان معاویه را دیدند و مظالم معاویه را تحمل كردند واقعاً بیتاب شده بودند، كه حتى بعضى معتقدند كه واقعاً در كوفه یك زمینه صددرصد آماده‏اى بود و یك جریان غیر مترقَّب اوضاع را دگرگون كرد. مردم كوفه هجده هزار نامه مى‏نویسند براى امام حسین و اعلام آمادگى كامل مى‏كنند. حال كه امام حسین آمد و مردم كوفه یارى نكردند، البته همه مى‏گویند پس زمینه كاملًا آماده نبوده، ولى از نظر تاریخى اگر امام حسین به آن نامه‏ها ترتیب اثر نمى‏داد، مسلّم در مقابل تاریخ محكوم بود؛ مى‏گفتند یك زمینه بسیار مساعدى را از دست داد. و حال آنكه در كوفه امام حسن اوضاع درست بر عكس بود؛ یك كوفه خسته و ناراحتى بود، یك كوفه متفرّق و متشتّتى بود، یك كوفه‏اى بود كه در آن هزار جور اختلاف عقیده پیدا شده بود، كوفه‏اى بود
كه ما مى‏بینیم امیرالمؤمنین در روزهاى آخر خلافتش مكرر از مردم كوفه و از عدم آمادگى‏شان شكایت مى‏كند و همواره مى‏گوید: خدایا مرا از میان این مردم ببر و بر اینها حكومتى مسلط كن كه شایسته آن هستند تا بعد اینها قدر حكومت مرا بدانند.
«كوفه آماده» یعنى بر امام حسین اتمام حجتى شده بود.
نمى‏خواهم مثل بعضى‏ها بگویم كوفه یك آمادگى واقعى داشت و امام حسین هم واقعاً روى كوفه حساب مى‏كرد. نه، اتمام حجت عجیبى بر امام حسین شد كه فرضاً هم زمینه آماده نباشد، او نمى‏تواند آن اتمام حجت را نادیده بگیرد. از نظر امام حسن چطور؟ از نظر امام حسن اتمام حجت بر خلاف شده بود؛ یعنى مردم كوفه نشان داده بودند كه ما آمادگى نداریم. آنچنان وضع داخلى كوفه بد بود كه امام حسن خودش از بسیارى از مردم كوفه محترز بود و وقتى كه بیرون مى‏آمد- حتى وقتى كه به نماز مى‏آمد- در زیر لباسهاى خود زره مى‏پوشید براى اینكه خوارج و دست پرورده‏هاى معاویه زیاد بودند و خطر كشته شدن ایشان وجود داشت، و یك دفعه حضرت در حال نماز بود كه به طرفش تیراندازى شد ولى چون در زیر لباسهایش زره پوشیده بود تیر كارگر نشد، و الّا امام را در حال نماز با تیر از پا در آورده بودند.
پس، از نظر دعوت مردم كوفه كه بر امام حسین اتمام حجتى بود و چون اتمام حجت بود باید ترتیب اثر مى‏داد، در مورد امام حسن بر عكس، اتمام حجت بر خلاف بوده و مردم كوفه تقریباً عدم آمادگى‏شان را اعلام كرده بودند.
3- امر به معروف ونهی از منکر
عامل سومى كه در قیام امام حسین وجود داشت عامل امر به معروف و نهى از منكر بود؛ یعنى قطع نظر از اینكه از امام حسین بیعت مى‏خواستند و او حاضر نبود بیعت كند، و قطع نظر از اینكه مردم كوفه از او دعوت كرده بودند و اتمام حجتى بر امام حسین شده بود و او براى اینكه پاسخى به آنها داده باشد آمادگى خودش را اعلام كرد، قطع نظر از اینها مسأله دیگرى وجود داشت كه امام حسین تحت آن عنوان قیام كرد، یعنى اگر از او تقاضاى بیعت هم نمى‏كردند باز قیام مى‏كرد و اگر مردم كوفه هم دعوت نمى‏كردند باز قیام مى‏نمود. آن مسأله چه بود؟ مسأله امر به معروف و نهى از منكر، مسأله اینكه معاویه از روزى كه به خلافت رسیده است (در مدت این بیست سال) هرچه عمل كرده است بر خلاف اسلام عمل كرده است، این حاكم جائر و جابر است، جور و عدوانش را همه مردم دیدند و مى‏بینند، احكام اسلام را تغییر داده است، بیت المال مسلمین را حیف و میل مى‏كند، خونهاى محترم‏ را ریخته است، چنین كرده، چنان كرده، حالا هم بزرگترین گناه را مرتكب شده است و آن اینكه بعد از خودش پسر شرابخوار قمار باز سگباز خودش را [به عنوان ولایتعهد] تعیین كرده و به زور سرجاى خودش نشانده است. بر ما لازم است كه به اینها اعتراض كنیم، چون پیغمبر فرمود:
«مَنْ رَأى‏ سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلّاً لِحَرامِ اللَّهِ، ناكِثاً عَهْدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسولِ اللَّهِ، یَعْمَلُ فى عِبادِ اللَّهِ بِالْاثْمِ وَ الْعُدْوانِ، فَلَمْ یُغَیِّرْ عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ، كانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ انْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ. الا وَ انَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِموا طاعَةَ الشَّیْطانِ ...» (تاریخ طبرى، ج 7/ ص 300).
اگر كسى حاكم ستمگرى را به این وضع و آن وضع و با این نشانیها ببیند و اعتراض نكند به عملش یا گفته‏اش، آنچنان مرتكب گناه شده است كه سزاوار است خدا او را به همان عذابى معذّب كند كه آن حكمران جائر را معذّب مى‏كند.
اما در زمان معاویه در اینكه مطلب بالقوّه همین‏طور بود بحثى نیست. براى خود امام حسن كه مسأله محل تردید نبود كه معاویه چه ماهیتى دارد. ولى معاویه در زمان على علیه السلام معترض بوده است كه من فقط مى‏خواهم خونخواهى عثمان را بكنم، و حال مى‏گوید من حاضرم به كتاب خدا و به سنت پیغمبر و به سیره خلفاى راشدین صددرصد عمل كنم، براى خودم جانشین معین نمى‏كنم، بعد از من خلافت مال حسن بن على است و حتى بعد از او مال حسین بن على است (یعنى به حق آنها اعتراف مى‏كند)، فقط آنها تسلیم امر كنند (كلمه‏اى هم كه در ماده قرارداد بوده كلمه «تسلیم امر» است) یعنى كار را به من واگذار كنند، همین مقدار، امام حسن عجالتاً كنار برود، كار را به من واگذار كند و من با این شرایط عمل مى‏كنم. ورقه سفید امضا فرستاد؛ یعنى زیر كاغذى را امضا كرد، گفت هر شرطى كه حسن بن على خودش مایل است در اینجا بنویسد من قبول مى‏كنم، من بیش از این نمى‏خواهم كه من زمامدار باشم و الّا من به تمام مقررات اسلامى صددرصد عمل مى‏كنم.
حال فرض كنیم الآن ما در مقابل تاریخ این‏جور قرار گرفته بودیم كه معاویه‏ آمد یك چنین كاغذ سفید امضایى براى امام حسن فرستاد و چنین تعهداتى را قبول كرد، گفت تو برو كنار، مگر تو خلافت را براى چه مى‏خواهى؟ مگر غیر از عمل كردن به مقررات اسلامى است؟ من مجرى منویّات تو هستم. فقط امر دایر است كه آن كسى كه مى‏خواهد كتاب و سنت الهى را اجرا كند من باشم یا تو. آیا تو فقط به خاطر اینكه آن كسى كه این كار را مى‏كند تو باشى مى‏خواهى چنین جنگ خونینى را بپا كنى؟! اگر امام حسن با این شرایط تسلیم امر نمى‏كرد، جنگ را ادامه مى‏داد، دو سه سال مى‏جنگید، دهها هزار نفر آدم كشته مى‏شدند، ویرانیها پیدا مى‏شد و عاقبت امر هم خود امام حسن كشته مى‏شد، امروز تاریخ امام حسن را ملامت مى‏كرد، مى‏گفت در یك چنین شرایطى [باید صلح مى‏كرد]، پیغمبر هم در خیلى موارد صلح كرد، آخر یك جا هم آدم باید صلح كند. غیر از این نیست كه معاویه مى‏خواهد خودش حكومت كند. بسیار خوب، خودش حكومت كند؛ نه از تو مى‏خواهد كه او را به عنوان خلیفه بپذیرى، نه از تو مى‏خواهد كه او را امیرالمؤمنین بخوانى‏ نه از تو مى‏خواهد كه با او بیعت كنى، و حتى اگر بگویى جان شیعیان در خطر است، امضا مى‏كند كه تمام شیعیان پدرت على در امن و امان، و روى تمام كینه‏هاى گذشته‏اى كه با آنها در صفّین دارم قلم كشیدم، از نظر امكانات مالى حاضرم مالیات قسمتى از مملكت را نگیرم و آن را اختصاص بدهم به تو كه به این وسیله بتوانى از نظر مالى محتاج ما نباشى و خودت و شیعیان و كسان خودت را آسوده اداره كنى.
اگر امام حسن با این شرایط [صلح را] قبول نمى‏كرد، امروز در مقابل تاریخ محكوم بود. قبول كرد؛ وقتى كه قبول كرد، تاریخ آن طرف را محكوم كرد. معاویه با آن دستپاچگى كه داشت تمام این شرایط را پذیرفت همین قدر كه مسند خلافت و قدرت را تصاحب كرد تمام مواد قرارداد را زیر پا گذاشت و به هیچ كدام از اینها عمل نكرد، و ثابت كرد كه آدم دغلبازى است، و حتى وقتى كه به كوفه آمد صریحاً گفت: مردم كوفه! من در گذشته با شما نجنگیدم براى اینكه شما نماز بخوانید، روزه بگیرید، حج كنید، زكات بدهید، «وَ لكِنْ لِاتَأَمَّرَ عَلَیْكُمْ» من جنگیدم براى اینكه امیر و رئیس شما باشم. بعد چون دید خیلى بد حرفى شد، گفت اینها یك چیزهایى است كه خودتان انجام مى‏دهید، لازم نیست كه من راجع به این مسائل براى شما پافشارى داشته باشم. شرط كرده بود كه خلافت بعد از او تعلق داشته باشد به حسن بن على و بعد از حسن بن على به حسین بن على، ولى بعد از هفت هشت سال كه از حكومتش گذشت شروع كرد مسأله ولایتعهد یزید را مطرح كردن.
شیعیان امیرالمؤمنین را- كه در متن قرارداد بود كه مزاحمشان نشود- به حد اشد مزاحمشان شد و شروع كرد به كینه توزى نسبت به آنها. واقعاً چه فرقى هست میان معاویه و عثمان؟ هیچ فرقى نیست، ولى عثمان كم و بیش مقام خودش را در میان مسلمین (غیرشیعه) حفظ كرد به عنوان یكى از خلفاى راشدین كه البته لغزشهایى هم داشته است، ولى معاویه از همان اول به عنوان یك سیاستمدار دغلباز معروف شد كه از نظر فقها و علماى اسلام عموماً نه فقط ما شیعیان (از نظر شیعیان كه منطق جور دیگر است) معاویه و بعد از او، از ردیف خلفا، از ردیف كسانى كه جانشین پیغمبرند و آمدند كه اسلام را اجرا كنند بكلى خارج شدند و عنوان سلاطین و ملوك و پادشاهان به خود گرفتند.
بنابراین امام حسین یك منطق بسیار رسا و یك تیغ بُرنده داشت. آن چه بود؟ «مَنْ رَأى‏ سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلّاً لِحَرامِ اللَّهِ ... كانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ انْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ ...»
اگر كسى حكومت ستمگرى را ببیند كه چنین و چنان كرده است و سكوت كند، در نزد پروردگار گناهكار است. اما براى امام حسن این مسأله هنوز مطرح نیست. براى امام حسن حداكثر این مطرح است كه اگر اینها بیایند، بعد از این چنین خواهند كرد.
اینكه «اگر بیایند بعد از این چنین مى‏كنند» غیر از این است كه یك كارى كرده‏اند و ما الآن سند و حجتى در مقابل اینها بالفعل داریم. این است كه مى‏گویند صلح امام حسن زمینه را براى قیام امام حسین فراهم كرد.
لازم بود كه امام حسن یك مدتى كناره گیرى كند تا ماهیت امویها كه بر مردم مخفى و مستور بود آشكار شود تا قیامى كه بناست بعد انجام گیرد، از نظر تاریخ قیام موجّهى باشد. پس از همین قرارداد صلح كه بعد معلوم شد معاویه پایبند این مواد نیست، عده‏اى از شیعیان آمدند به امام حسن عرض كردند: دیگر الآن این قرارداد صلح كأن لم یكن است- و راست هم مى‏گفتند زیرا معاویه آن را نقض كرد- و بنابراین شما بیایید قیام كنید. فرمود: نه، قیام براى بعد از معاویه؛ یعنى كمى بیش از این باید به اینها مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن كنند، آن وقت وقتِ قیام است. معنى این جمله این است كه اگر امام حسن تا بعد از معاویه زنده مى‏بود و در همان موقعى قرار مى‏گرفت كه امام حسین قرار گرفت، قطعاً قیام مى‏كرد.
جمع بندی
بنابراین از نظر هر سه عاملى كه انگیزه‏هاى صحیح و مشروع و جدى قیام امام حسین بود، وضع امام حسن با وضع امام حسین كاملًا متفاوت و متغایر بود.
از امام حسین علیه السلام تقاضاى بیعت مى‏كردند و از امام حسن علیه السلام بیعت نمى‏خواستند. (خود بیعت كردن یك مسأله‏اى است) 
براى امام حسین از ناحیه مردم كوفه اتمام حجتى شده بود و مردم مى‏گفتند كوفه دیگر بعد از بیست سال بیدار شده است، كوفه بعد از بیست سالِ معاویه غیر از كوفه قبل از بیست سال است، اینها دیگر قدرشناس على شده‏اند، قدرشناس امام حسن شده‏اند، قدرشناس امام حسین شده‏اند، نام امام حسین كه در میان مردم كوفه برده مى‏شود اشك مى‏ریزند، دیگر درختها میوه داده‏اند و زمینها سرسبز شده است، بیا كه آمادگى كامل است. این دعوتها براى امام حسین اتمام حجت بود. براى امام حسن بر عكس بود؛ هركس وضع كوفه را مشاهده مى‏كرد مى‏دید كوفه هیچ آمادگى ندارد.
مسأله سوم مسأله فساد عملى حكومت است.(فساد حاكم یك مطلب است، فساد عمل حكومت مطلب دیگرى است.) معاویه هنوز در زمان امام حسن دست به كار نشده است تا ماهیتش آشكار گردد و تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر زمینه‏اى [براى قیام موجود] باشد یا به اصطلاح تكلیفى بالفعل به وجود آید، ولى در زمان امام حسین صددرصد اینچنین بود.
ادامه دارد.... 



طبقه بندی: امام حسن علیه السلام،
برچسب ها: فلسفه صلح امام حسن علیه السلام،
تاریخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | 01:20 ق.ظ | نویسنده : مهدی شبان مسک | نظرات

  • گود ای
  • رتبه سنج گوگل

    رتبه سنج گوگل

    onvan

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم